هر گاه به سراغش میروم مینویسم 


آنقدر نام تو را بر صفحه دلم مینویسم تا که غبار اندوه نتواند بر روی آن بنشیند 


مینویسم از خود واز تب لرزهای دل خود

 

...


از آرامش صدای تو كه روحم را نوازش میكرد

 

از تو و از تمام خاطرات زندگیم

 

از دلهای پر التهاب وخیسی نگاهان دوخته به غروب

از چشم های نظاره گر آسمان و ستاره

و از تنهایی شبهای یلداهایم مینویسم

 

دلتنگم ، دلتنگم از این گفتگوی تنها

 

خسته شده ام ...

 

دیگر خسته شده ام از گفتگویی كه شنونده و گوینده یكی است

 

چه بر سرت آمد دل سبزم كه پرده ای از سیاهی بر خود كشیدی

 

من كه تشنه شنیدن بودم و گفتن


بهاری بودم و سر مست


خدایی بودم و جاری

چه بر سرت آمد

 

***

چیزی نمی خواهم بدانی


فقط می خواهم بدانی این روزها خورشید با یادم چه غریبانه غروب می كند

آدم برفی