تبلیغات
❺******* Rona *******❺ - مطالب داستان کوتاه و آموزنده

❺******* Rona *******❺

داستان کوتاه آموزنده - چوپان و خدا

داستان های آموزنده کوتاه
چوپان و خدا


داستان چوپان و خدا

مردی با پدرش در حال سفر بود که پدرش از دنیا رفت.
از چوپانی که در آن حوالی بود  پرسید: چه کسی برای مرده های شما نماز می خواند ؟
چوپان گفت: ما کسی را برای این کار نداریم و خودم نماز آنها را می خوانم .
مرد گفت: خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!
چوپان مقابل جنازه ایستاد و یکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت:  نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود ، چقدر زود تمام شد ؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت در حالیکه دلش پر غصه بود .
شب هنگام در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟
پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!
مرد فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟
چوپان گفت: وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد ، به خدا گفتم: خدایا اگر این مرد امشب مهمان من بود یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد امشب مهمان توست، ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟

« مهم دل انسانهاست که هر چه پاکت تر باشند پیش خدا محبوب تر هستند »
« زندگی ها هر چه تجمل تر باشند از خدا دورترند


دستگاه بافت مو

دستگاه بافت مو




پسرک تنها و درخت بخشنده

پسرک تنها و درخت بخشنده

پسرک تنها و درخت بخشنده

روزی روزگاری درختی بود و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز ...


ادامه مطلب

اگر واقعا او را دوست داری احساست را ابراز کن



پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
ـ می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :

- من یک لوح موسیقی می خواهم .

یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :

...


ادامه مطلب



آدم برفی


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :